تبلیغات
❦❧✿ نجـــــــــــوآے בڵ✿❦❧
❦❧✿ نجـــــــــــوآے בڵ✿❦❧

❦❧✿بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد✿❦❧

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393ساعت 10:32 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

نوشتـﮧ شده در شنبه 23 فروردین 1393ساعت 10:30 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 21 فروردین 1393ساعت 09:23 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

اونقدری که من منتظر این هستم

منتظر نیمه ی گمشده ی خودم نیستم....

نوشتـﮧ شده در شنبه 9 فروردین 1393ساعت 11:39 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|


نوشتـﮧ شده در شنبه 9 فروردین 1393ساعت 11:35 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

یه لحظه گوش کن خدا!

جدی میگم.

نه بچه بازیه نه ادا اطوار...

اینطوره دنیا...

حال خیلی ها خوب نیست.

نوروز داره نزدیک میشه

یه دستی به زندگیشون بکش ..لطفا!

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 26 اسفند 1392ساعت 10:13 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 19 اسفند 1392ساعت 08:02 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

کمک تو به.....

برتر از.....

است.

"امام رضا(ع)"

تحف‌ العقول‌ ، ص‌ 470


نوشتـﮧ شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 10:00 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

مـن ایـرانــــی ام !

نامم "عــربـی" اسـت ...اتـومـُبیـلــم "ژاپـنـی"

ترجیـعاً پارچه لباسم فـاسـتـونـی "انـگـلیـسی"

غـذای مــورد عـلاقــه ام پـیـتـزای "ایـتـالیـایـی"

و عـاشق سـریال حـریـم سـلـطان "تـركـی" هـسـتــم ...

ایــن البـتـه هـمه مـاجــرا نیـســت ...

مـن ایـرانـی ام !

مـعـتـقـدم "پـیـكـان" خیـانـت تـاریـخـی بـوده اسـت ...

"آبگوشت" غذای عقب مانده هاست و"فردین" هم هنرپیشه آبگوشتی...

عـاشـق "ژآن والژان" "بیـنـوایان" "ویـكـتور هـوگـو" هـسـتـم ...

و شـاهـنامـه ... پـدرم یـكی داشـت ، نـمـی دانـم چه شـد ...

مـن ایـرانـی ام !

نا آشـنا با "بابـك خـرم دیـن" و " آریو برزن"

و عـاشـق "جـنیـفـر لـوپـز" امـا ......

مـن ایـــرانــــی ام

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 5 اسفند 1392ساعت 09:34 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

سلام همه خوبن؟

یه چند مدت نبودم الان اومدم با تغییرات کوچولو

اول اینکه دیگه جای نظر بسته است تا هر کی میاد فقط بخونه

دوم اینکه بعضی از نظراتی که مهم نبودن پاک شده البته نظرات دوستای خوبم همشون هست

 دیگه اینکه ازدواج داداش مهدی رو خیلی خیلی خیلی بهش تبریک میگم و انشالله همیشه مثله الان خوشبخت و خوشحال باشن

دیگه همین

عکس های ناز و آرامش بخش

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 1 اسفند 1392ساعت 10:31 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

دست های کوچکش

به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا… آقا "دعا " می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند

و برای فرج آقا "دعا " می کند!!!!!


نوشتـﮧ شده در چهارشنبه 24 مهر 1392ساعت 10:05 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺁﺑﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﻩ

ﻣﺜﻼً ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﻨﻮ ﻣﯽ ﺷﻨﺂﺳﯽ ؟ - ﺁﺭﻩ

ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺍﯾﻨﺠﺂ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺮﺁﺕ ، ﺭاﺣﺘﯽ ؟ - ﺁﺭﻩ

ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﺧﻮﺷحاﻟﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠاﯾﯽ ؟ - ﺁﺭﻩ

ﻣﯽ ﮔﻔﺘﯽ : ﻣﯽ ﺧﻮﺁﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ یه ﺩﻭﺭﯼ ﺑﺰﻧﯿﻢ ، ﺩﻟﺖ ﻭاﺷﻪ ؟ !

ﺍﻭﻧﻮﻗتکه ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸه داد ﻓﺮﯾاﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ

ﻧﻪ ! ﻧﻪ ! ﻧﻪ !.........

ﺑﻌﺪﺍً ﺩﻟﯿﻠﺶ ﺭﻭ ﭘﺮﺳﺘاﺭ ﺁساﯾﺸگاﻩ ﺑﻬﺖ ﻣﯽ ﮔﻪ :

ﺁﺧﻪ ، ﺑﺂ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺶ ﺳﺮﺁﯼِ ﺳاﻟﻤﻨﺪاﻥ

ﺍﯾﻦ ﺳﻮال رو نباید ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ...
نوشتـﮧ شده در جمعه 12 مهر 1392ساعت 07:50 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

 

 

 

من روزه ام, گرسنه ام وتشنه ام

ولی همسایه ی گرسنه ام انگار روزه نیست

آبی به من دهید...که این روزه باطل است

 

 

 

کاش یه ماه هم بود که موظف بودیم

از اذان صبح تا غروب فقرا روسیر کنیم

نه اینکه گشنگی بکشیم تا اونها رو درک کنیم

 

نوشتـﮧ شده در شنبه 12 مرداد 1392ساعت 10:44 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

تو اتوبوس زن جوون و خوش سیمایی رو دیدم که داشت لباس زیر می فروخت

یکی از مسافرا با بی احترامی اون و هل داد و بلند داد زد که :

زنیکه حالا تو این جا تنگی اومدی تو گوش ما داد می زنی لباس زیر 2 تومن؟ ...

زنِ جوون جواب نداد اما مسافر ول کن نبود یهو انگار که بغضش بترکه

و از این حرفا خسته شده باشه گفت:"چیه؟دارم نونمو از راهِ حلال در میارم.

خوبه برم تو خیابون و شوهر تو و بقیه رو از راه به در کنم تا خرجم درآد...

یه سکوتِ سنگین تو اتوبوس حکم فرما شد ...بعد زن پیاده شد....

تورو به خدا به کسایی که دست فروشی می کنن مخصوصاً خانوما

احترام بذارید اونا ارزششون از خیلی آدمایی که بزرگ نیستن

فقط بزرگشون کردند بیشتـــــره ...

وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (۷)

سوگند به نفس و آن كس كه آن را درست كرد

فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (۸)

سپس پلیدكارى و پرهیزگارى‏اش را به آن الهام كرد

قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ﴿۹﴾

كه هر كس آن را پاك گردانید قطعا رستگار شد

وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا ﴿۱۰﴾

و هر كه آلوده‏اش ساخت قطعا درباخت


"سوره شمس"

                                                                  

                                    فرا رسیدن ماه مبارک رمضان ماه خودسازی مبارک باد

نوشتـﮧ شده در سه شنبه 18 تیر 1392ساعت 11:02 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟


صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت،هم کلید زندگیست


گفت: زین معیار اندر شهرما،

یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!!!!


نوشتـﮧ شده در جمعه 13 اردیبهشت 1392ساعت 10:57 ق.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

همه شب نماز خواندن،همه روز روزه گرفتـن

هـمـه سالــه از پـی حـج، سفــر حجـاز کـردن

زمدینــه تا بـه کعبــه، سـر و پـا بـرهنــه رفتـن

دو لـب از بـرای لبیکــ بـه گفتــه بـاز کـردن

شب جمعـه هـا نخفتـن ، به خــدای راز گفتـن

ز وجــود بـی نیــازش، طلـب نیـــاز کــردن

به مساجـد و معابـد، همه اعتکاف کردن

ز ملاهـی و مناهی، همـه احتـراز کردن

به خدا قسم که کس را، ثمر آنقدر نبخشد

که به روی مستمندی ، در بسته باز کردن...

نوشتـﮧ شده در جمعه 16 فروردین 1392ساعت 09:01 ق.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد


شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد

شاید آب گوارایی که می نوشیم از این هم کثیف تر باشد

شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد

شاید صفای کودکیمان را اینجا، جا گذاشته ایم

شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی

ماشین هایشان، زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند

شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود

و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

چشمها را باید شست...

جور دیگرباید دید...

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 14 اسفند 1391ساعت 10:13 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند

 

اما دستشان به ستاره ای نمی رسد

 

 

اما کسانی هستند که بی دعا

 

با خدا دست می دهند....

 

 

 

 

دستانی که کمک میکنند مقدستر از دستانیست که دعا میکنند

 

 

                                                                  

نوشتـﮧ شده در شنبه 28 بهمن 1391ساعت 08:18 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

                      

                                                                                                                                                                                                 

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه‌ام و نه با تو دشمنی کرده‌ام (ضحی 1,2)


افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را به سخره گرفتی. (یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو نرسید مگر از آن روی گردانیدی. (انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان متوهم شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی. ( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربانترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا به زاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می‌مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده‌ای.(اسرا 83) آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟ (انفطار 6)
 
 مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنندو ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود. (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد ، و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می‌دهم. (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگر با هم باشیم. (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)

نوشتـﮧ شده در دوشنبه 16 بهمن 1391ساعت 09:51 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

                                                                                     

 



چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها , افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم ,

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ,, خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف , از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش , به محض اینكه برگشت من رو شناخت , یه ذره رنگ و روش پرید ,, اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پیش بچتون بدنیا اومدو بزرگم شده , همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت , داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین كه خودم میدونم و خدای خودم,

دیگه با هزار خواهشو تمنا گفت , اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو شستم , همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن كه دارن با خنده باهم صحبت میكنن , پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم , الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم , پیر مرده در جوابش گفت , ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود , من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده ,

همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین , پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد , پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار ,

من تو حالو هوای خودم نبودم همینطور اب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم میمیرم , رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن ,, بعد امدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین ,

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ,, گفت داداشمی ,, پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچم رو بدم ولی ابروی یه انسان رو تحقیر نكنم , این و گفت و رفت ,

یادم نمیاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه , ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم
واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده 

    

نوشتـﮧ شده در یکشنبه 8 بهمن 1391ساعت 09:44 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آنهایی نیست که خدا را دارند

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

ماه من...

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

خدا هست هنوز...

 

 

کارت پستال های بسیار زیبا با موضوع خدا

نوشتـﮧ شده در شنبه 30 دی 1391ساعت 05:45 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

خــــــدایــــــــــا ...


تو که میبینی من شاگرد خوبی نیستم .


تو که میبینی من درسهام و خوب پس نمیدم..


تو که میبینی من در تمام امتحانات تو مردود میشم ...


پس چــرا!!! پس چرا ،پرونده مو نمیذاری زیر بغلم و از اینجا بیرونم نمیکنی.؟؟؟

 

 

نوشتـﮧ شده در شنبه 23 دی 1391ساعت 08:17 ق.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 
 
 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام براى انجام كارى ، یكى از غلامان خود را صدا زد. شیطان او را وسوسه كرد كه جواب آن حضرت را ندهد. چندین بار او را صدا كرد، جواب نیامد! حضرت به جست و جو پرداخت . دید آن غلام پشت دیوارى دراز كشیده و مشغول خرما خوردن است .
آن حضرت فرمود: اى غلام ! مگر صداى مرا نمى شنیدى كه جواب نمى دادى ؟ غلام عرض كرد: چرا. فرمود: چرا جواب نمى دادى ؟ عرض ‍ كرد: یا على ! مى خواستم تو را به غضب آورم ؟!
حضرت على فرمود: من هم كسى را كه به تو دستور داد مرا به غضب آورى ، به خشم مى آورم . من شیطانى را كه به نام ((ابیض )) است و تو را وسوسه كرد تا جوابم را ندهى و من هم از سر خشم تو را مجازات كنم به غضب مى آورم .
سپس فرمود: ((انت حر لوحه الله )) من تو را آزاد كردم ، تو را براى رضایت خداوند متعال در راه او آزاد نمودم شیطان نه این كه نتوانست آن حضرت را به غضب آورد بلكه ایشان شیطان را به غضب آورد و بر آن ملعون مسلط شد.
نوشتـﮧ شده در دوشنبه 18 دی 1391ساعت 09:40 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟

گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم

نمی شد باورم ام، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی

عزیزا، من گمان کردم که دیگر راه برگشتی برایم نیست

خداوندا مرا البته می بخشی

گمان کردم به جرم غفلت از تو

مرا راندی و در را پشت سر بستی

حبیبا، باورش سخت است

اما تو مرا اینک برای آشتی خواندی؟؟!!

به پاس آشتی با تو، اینک

من خدایا عهد می بندم

از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت

بی توقع، مهر می ورزم

خدایا سینه ام را رحمت پاک گشایش، مرحمت فرما

به لب هایم، تبسم را

به چشمم، نور پاکت را

به قلبم، مهرورزی را

خداوندا، بلندای دعایت را عطایم کن

تو معشوق همه عالم

از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما

 

خدایا راستش من آدمیزادم

گاه گاهی گر گناهی می کنم طغیان مپندارش

کریما من گناهی بنده ای کردم

و تو بخشایشی جنس خدا

آیا امید بخششم، بی جاست؟

خودت گفتی بخوان

می خوانمت، اینک مرا دریاب

به چشمانی که می جوید تو را، نوری عنایت کن

و خالی دو دست کوچکم را

هدیه ای اینک عطا فرما

خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانید

کنون ای اولین و آخرینم

بارالها، راست می گویم

دگر من با خدایم، آشتی هستم

ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،

در حضورت مرتکب گشتم

گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد

خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد

گناهانی که امید مرا از تو، پریشان کرد

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا

خدایا جز تو آیا مهربانی هست؟

گرچه پیمان خودم را با تو بشکستم

نوشتـﮧ شده در پنجشنبه 14 دی 1391ساعت 09:42 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

 

 

خواب دیدم خواب اینكه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام


روی من خروارها از خاك بود

وای قبر من چه وحشتناك بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر كن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می كردم ولیكن بی جواب

تشنه بودم تشنه یك جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و كور و تنگ بود

خسته بودم هیچ كس یارم نشد

زان میان یك تن خریدارم نشد

هركه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه كسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملك

تیره شد در پیش چشمانم فلك

یك ملك گفتا بگو نام تو چیست

آن یكی فریاد زد رب تو كیست

نوشتـﮧ شده در سه شنبه 12 دی 1391ساعت 09:44 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....


با تو رازی دارم !..


اندکی پیشتر اَی ..


اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.


... زیر چشمی به خدا می نگریست !..


محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ....

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

به اندازه عرش ..نه ....نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !...

راهی ظلمت پر شور زمین ..

طفلکی بنده غمگین اَدم!..

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ...

زیر لبهای خدا باز شنید ،...

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!

نازنینم اَدم .... نبری از یادم ؟؟!!!!..

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

 

نوشتـﮧ شده در شنبه 9 دی 1391ساعت 09:55 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


هنوز هم از گرسنگی مینالید؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!


پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

از خواب توی تخت خواب سفتتون خسته شدین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


هنوز قدر محبت و مراقبت های والدینتون رو نمیدونین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


راحتی و آسایش باعث میشه وقت مطالعه خوابتون ببره؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

 


آیا آرامش و لذت یک حمام گرم رو دارین و باز هم از زندگی مینالین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


هنوز هم از اینکه دستاتون وقتی ظرفای خودتون رو میشورین آسیب میبینه نگران هستین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس دستای کوچیک این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


Louis Vuitton کافی نیست؟ مارک های جدید تر میخواین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


از بازی های تکراری خسته شدین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


کار دیگه ای برای انجام دادن ندارین؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir


با داشتن پاهایی سالم هنوزم مینالید؟

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

پس این چی؟!

پـس اینا چی ؟  ( حتما ببینید ) www.taknaz.ir

همیشه به یاد داشته باش


درست زمانی که از وضعیت زندگیت شکایت میکنی، مردمانی هم هستند که

 


برای داشتن زندگی مثل تو و بودن به جای تو حاضرند به هر کاری دست بزنند

 

ای خدا شکرت

 

 

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه 6 دی 1391ساعت 09:11 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

 

ای خدا کمک کن انسان باشیم و انسان بمونیم

 

ای خدا پناه میبریم بخودت از هر چی ادمه که مرد ونامرد سرش نمیشه

 

ای خدا پناه میبرم بخودت از شر ادمایی که برای ارزنی محبت به هرکاری دست میزنن

 

ای خدا پناه میبرم بخودت از ادمایی که رحمتی و که تو شامل حالشون کردی و میکنن وسیله کبر و غرور دربرابر ادمایی که حکمتت شامل حالشون شده

 

ببین خدا برات انشا نوشتم منی که همیشه انشاهامو شب قبل از امتحان مینوشتنو و حفظ میکردم ببین خدا بنده هات چیکار کردن که خودم دست به کار شدم برا انشا  نوشتن

 

پس ای خدا

 

ای خدا مـــرا دریـاب

نوشتـﮧ شده در یکشنبه 3 دی 1391ساعت 08:52 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم! وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!

نوشتـﮧ شده در جمعه 1 دی 1391ساعت 04:21 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|

 

 

 

پرنده برشانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : من درخت نیستم .

تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

راستی چرا همه ما پرواز کردن را فراموش کرده ایم چرا عبادت خدا را فراموش کرده ایم . چرا به آسمان نگاه نمیکنیم چرا نمی خواهیم به سوی آسمان پرواز بکنیم آیا دلیلی برای این کار داریم ؟؟!!

نوشتـﮧ شده در شنبه 25 آذر 1391ساعت 08:57 ب.ظ توسط ❦❧ سارا گلی❦❧ نظرات ()|


طراحے: امیر صادقــ ــے